خورشید همه لحظه هایم !

sun

یادم می آید

آن روز که روزگارم ابری و بارانی بود

دستی آشنا آمد

سایه سار امن آرزوهایم شد

دست هایم را گرفت

و مرا با خود برد

ابرهای خیالی خلوتم را مچاله کرد

و مرا برد تا بینهایت تر ترانه ها

نمی دانم

شاید آن دست آشنا تو بودی

که آمدی

آفتاب روزگارم شدی

خورشید همه لحظه هایم

که نه ابر بودی و نه طوفان

تو حرمت همان بارانی

که مرا در حضور خورشید

به مهمانی رنگین کمان برد

پ.ن : اسیرم ... اسیر دلتنگی های مکرر !

/ 30 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

سيلام جيگوليه من... اره ديدی چه سفت و محکمم. به بتون گفتم چخه... چه ميشه کرد اينجورياس ديگه چیکارا میکنی جی جی!... اینجا که کریسمس و سال نوو ازین حرفا بود خلاصه ووسه همین شد دیر رسیدم... شرمنده. راسی دس طرف و سف بگیرو ول نکن دومست دارم يه عالمه

دست نوشته های من

سلام دوست عزيز برای اولين باره که به وبلاگت سر ميزنم وبلاگ زيبايی داری به منم سر بزنی خوشحال میشم اگه با تبادل لینکم موافقی خبرم کن فعلا... خدانگهدار

مژگان

تو هم دوست خوبم با اين نوشته های قشنگت حرمت اين وبلاگی . موفقت باشی و پيروز

فاطيما

سلام شعر بود من به اين ميگم شعر تركيبي از احساس و آگاهي كه ميشود شعور و حاصلش اين شعر با اين كه تازه كارم به من سر بزن

فاطيما

ببخشيد يادم رفته بود آدرس وبلاگمو بذارم

(`·–• مرگ گلبرگهای مريم•–·´)(`·–• Rîmå •–·´)

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْن وَعَلى عَلِىِّ بْن الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْن وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن *********************************** آنتوان بارا دانشمند مسيحي در بخشي از کتاب «حسين در انديشه مسيحيت»اينچنين مي نويسد:اگر حسين(ع) از ما مسيحيان بود در هر نقطه اي از زمين پرچمي براي او برمي افراشتيم و در هر سرزميني، منبري قرار مي داديم و مردم را به نام حسين، به سوي مسيحيت فرا ميخوانديم -------------------------------------------------------------- به قول شقايق عزيز از وبلاگ( تو را ميسپارم به ميناي مهتاب):بياين به حال خودمان گريه کنيم به حال خودمان براي نديدن آنچه در کربلا گذشت براي آنچه شنيده ايم و هنوز نفهميده ايم يعني چه ... براي آنکه نفهميده ايم حريت، صبر، عشق، انصاف، عدالت، نماز ... درسهاي کربلاست.

کبوترغريب

سلام... چقدر راحت وبا احساس مينويسی همديگه رو ياد کنيم با يه دعا...يه آرزوی خوب وناب

دريا

با سلام به سارای م ۳ سال از وبلاگ نویسی من گذشت خوشحال میشم یه یادگاری بنویسی منتظرم

kooli

سلام .. در نوشته ات لذت کوچکی یافتم و همچنین زيبا یافتم نوشته ی شمارا در سبک نوشتاری خودش .. با آن مدتی را سپری کردم .. امیدوارم که تو هم در نوشته های وبلاگ من این لذت را بیابی.. (شما هم اگه دوست داشتی به کوير دل ما هم سری بزن .. خوشحال ميشويم از ديدن رد پايت بر روی ريگهای بيابانيم ...) اميدوارم که باز هم شاهد نوشته ای ديگر از شما باشم ...[kooli] ------ با گذاشتن لينکم چطو ر ..؟ موافق اگر بودی و از کويرکده ی دلم خوشت خوشت اومد خوشحالتر ميشم اگه رد پايی از من در .... تو بماند يادگار .. ---------------------------- یه گروه هم هست که من و جمعی از دوستان اونجا جمع شدیم به نوعی با هم در ارتباطیم به نام پابرهنگان .. آدرسش اینه ..> http://groups.yahoo.com/group/paberehnegan خوشحال میشم که آنجا هم ببينيم شما را