من هستم !
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦  

 

      دانه

دونه كوچيك بود و كسي اونو نمي ديد. سالهاي سال گذشته بود و اون هنوز همون دونه كوچيك بود. دونه دلش مي خواست به چشم بياد اما نمي دونست چه جوري ؟!

گاهي سوار باد مي شد و از جلوي چشم ها مي گذشت ٬ گاهي خودش رو روي زمينه روشن برگ ها مي انداخت و گاهي فرياد مي زد و مي گفت : من هستم ٬ من اينجام ٬ تماشام كنيد .

اما هيچ كس جز پرنده هايي كه قصد خوردنش رو داشتند يا حشره هايي كه به چشم آذوقه زمستون بهش نگاه مي كردند ٬ كسي به اون توجه نمي كرد .

دونه خسته بود از اين زندگي ٬ از اين همه گم بودن و كوچيكي خسته بود و يه روز رو به خداكرد و گفت : نه ! اين رسمش نيست ٬ من به جشم هيچ كس نميام ٬ كاشكي كمي بزرگتر ٬ كمي بزرگتر منو مي آفريدي .

خدا گفت : اما عزيز كوچكم ! تو بزرگي ٬ بزرگتر از اونچه فكر مي كني ٬ حيف كه هيچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادي .

رشد ماجراييه كه تو از خودت دريغ كردي ٬ راستي يادت باشه تا وقتي كه مي خواي يه چشم بياي ٬ ديده نمي شي .

خودت رو از چشم ها پنهون كن تا ديده بشي !

دونه كوچيك معني حرفهاي خدا رو خوب نفهميد اما رفت زير خاك و خودش رو پنهون كرد ٬ رفت تا به حرفهاي خدا بيشتر فكر كنه .

سال ها بعد دونه كوچيك سپيداري بلند و باشكوه بود كه هيچ كس نمي تونست نديده اش بگيره ٬ سپيداري كه به چشم همه ميومد .

سپيدار بارها و بارها قصه خدا و دونه كوچيك رو به باد گفته بود و مي دونست كه باد قصه اونو همه جا با خودش مي بره .


کلمات کلیدی: