نفس کشيدن
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۳  

شب از نيمه هاش هم گذشته... ولی دقيقا نمی دونم ساعت چنده...؟

تو رختخوابم غلت می زنم... ولی فايده نداره... پا ميشم... يه لرز تيزی رو حس می کنم... با کف دستام بازوهامو می مالم...!

ميرم پای پنجره... پرده رو کنار می زنم... از پشت شيشه بخار گرفته پنجره بيرون رو نگاه می کنم...ولی چيزی معلوم نيست...!

با کف دست يه دايره از بخار رو پاک می کنم... يکی از چراغای خيابون زير بارون به طور کلافه کننده ای خاموش و روشن ميشه و درختا با وقار خاصی تکون تکون می خورن...!

دلم می خواد ماه رو از تو آسمون بردارم و تو دستام بگيرم... نمی دونم چرا فکر می کنم اين طوری گرم می شم...!

حريص تر می شم... پنجره رو باز می کنم... باز اون لرز تيز رو که حالا با يه سوز دلنشين همراه رو احساس می کنم...!

دو تا نفس عمـــــــــــــــــــــــــــيق می کشم...وای بوی بهار ميومد...  چقدر دلم برای بهـــــــــــــــــــار تنگ شده بود... چقدر دلم برای تـــــــــــــــــــو تنگ شده بود... چـــــــــــــقدر دلم برای نفس کشيدن تنگ شده بود...چقدر اين کار رو دوست دارم...!

همه شش هامو از هوا پر می کنم...حس می کنم دارم مثل بادکنک های رنگارنگ دوران بچگی مون پرواز می کنم...!

چقدر اين کار رو دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم... چقدر دلم برای نفس کشيدن تنگ شده بود...!


کلمات کلیدی: