جايی شبيه قلب من !!!
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥  

                    جايي شبيه قلب من

                                        

قصه اول :

یه کودک پنج ساله بودم ٬ بهم گفته بودن : (( خدا بچه ها رو دوست داره.)) نگفته بودن اما که خدا چه شکلیه؟ کجاست ؟ چرا من نمی بينمش...من هم نشستم و قصه بافتم ٬ گفتم این خدا که می گن خیلی بزرگه حتما نشسته توی آسمون ها ٬لابد روی یه تخت بزرگ٬ یه قصر هم داره و یه دنیا خدمتکار٬خدمتکارها می رن و میان و غذاهای خوب براش میارن...خدا هم از پشت ابرها ما رو نگاه می کنه٬غذا میخوره دلش برامون تنگ میشه و برامون دست تکون میده و هر وقت که به گلهاش آب میده بارون میاد ....خدای مهربون من اون سالها نشسته بود میون ابرها و دوستمون داشت !

قصه دوم :

کودک نه ساله ای بودم٬ تو مدرسه بهمون گفته بودن : (( شما دیگه بزرگ شدید از این به بعد باید خیلی چیزها رو مراعات کنید .)) خانم معلم شصت ساله اخمویی رو آوردن برامون ... روز اول که اومد گفت : (( از این به بعد٬حواستون جمع باشه٬خدا بچه های گناهکار رو دوست نداره.)) روز دوم گفت : (( خدا بچه های گناهکار رو تنبیه میکنه میندازتشون تو جهنم ٬جهنم یه جاییه پره آتش ٬ بدن آدم ها اونجا می سوزه خدا روغن داغ میرزه تو گلوی گناهکارها٬زنجر می کندشون بدها هم تا همیشه همون جا می مونن التماس می کنن و خدا میگه می خواستید تو اون دنیا گناه نکنید حقتونه . حالا بچه ها ٬ اگه شما هم نافرمانی کنید٬خدا همون بلا رو سرتون میاره٬خدا شکنجه تون می کنه !

یدفعه تمام قصه هایی که تو ذهنم ساخته بودم٬شکست و فرو ریخت و خرد و خمیر شد...پس خدای من کجا رفته بود ؟ مگه به من نگفته بودن که مهربونه؟ مگه بین ابرها ننشسته بود و از اونجا برامون دست تکون نمی داد؟ پس خدایی که خانم معلم می گفت٬چرا روغن داغ می ریخت تو گلوی ما ؟ و من که کوچیک بودم٬ تــــــــــرسیدم!!! هر کاری که می کردم٬ به یاد انبرهای داغ خدا می افتادم و دست و پام می لرزید .

قصه سوم :

دیگه کودک نیستم دیگه خبری هم از اون خانم معلم پیر ندارم٬حالا که به یاد اون روزها می افتم٬می خندم...خانم معلم حتی یه بار نگفت : (( خدا بچه های خوب رو می بره بهشت٬خدا تو بهشت درخت داره و جنگل داره و رودخونه و خوبی و خوشی .)) همیشه می گفت : (( خدا بچه های بدو  روونه جهنم می کنه ٬ اونجا پره از غل و زنجیر و روغن داغ....))

از اون روزها خیلی گذشته٬ خدای من دیگه نه هر روز غذاهای رنگارنگ می خوره و نه دیگه فقط تنبیه می کنه...خدای من حالا اونفدر زیـــــــــــــباست که فقط خودش می دونه! من دیگه نه عاشق قصرشم نه از جهنمش می ترسم٬ نه٬نه...خودش رو دوست دارم می دونم به حرفام گوش میده٬ پا به پای من غمگین میشه و با شادی من می خنده...این روزها خدا اومده و نشسته کنج دلم٬ من باور کردم که اون بالاها٬پشت ابرها ٬یه جایی شبیه قلب منه ... من دیگه از قصه های خانم معلم گریه ام نمی گیره چون یاد گرفتم که بچه ها فرشته اند...خدا همه بچه ها رو دوست داره٬ بچه های كوچیک ٬ بچه های بـــزرگ !!!


کلمات کلیدی: