پاشو !!!
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥  

 

                 hi

آروم دست  کن توی جیب های پدرت و یه مشت مهربونی و چند تایی مردونگی یواشکی کش برو... چشماتو ببند٬ بذار هر چی  خاطره  غمگین و فرسوده است و تو تاریکی چشم خونه ات راهشو گم کنه !

بعد چند قطره اشک شور غرغره کن تا دیگه هرگز تو روزهای افسرده و ابری ٬ نگی دلم گرفته !

برو  تو حیاط یه نفس عمیق از گل ها قرض کن و بذار عطرش فضای ریه هاتو خوشبو و تازه کنه !

 یه دوری تو باغچه خیالت بزن ٬  ببین به  کسی  « بد » نکردی !

به کسی نگفتی دوستت ندارم ... نگفتی ؟ نه ؟  اکه گفتی برو سراغش براش یه دسته گل زبان در قفا ببر !

دست بنداز گردن مادرت ... همه مهر و محیت دنیا رو تو چشمای مهربونش تماشا کن ... بعد یه تیکه کاغذ بردار برای خدا نامه بنویس ... بنویس « زندگی بدون عـــــــــــشق ٬ مرگ بدون شاهد است !!! »

پ.ن اینم برای تمام حرفایی که هیچ وقت به زبون نمیاد ...................................................


کلمات کلیدی: