خدا و آرايشگر !!!
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳۸٥  

                         god

 

يه روز مردی می ره سلمونی و در حالی که زير دست آرايشگر نشسته بوده بحثی شروع ميشه و موضوع بحث هم اين بوده که آرايشگر به وجود خدا اعتقاد نداشت .

اون گفت : چطور خدا هست ؟ اگه هست کجاست ؟ چطور وجود خدا رو باور کنم در صورتی که اين همه بدبختی و بيچارگی ٬ گشنگی و فقر ٬ رنج و سختی ٬ درموندگی و مصيبت داره مردم رو خفه می کنه و هيچ خبری از اون خدايی که می گيد ٬ نميشه!!!

مرد در مقابل صحبت های آرايشگر سکوت کرد و بعد از اتمام کارش بيرون رفت و تو خيابون ها شروع به قدم زدن کرد.

در اين بين با مردی برخورد کرد که موهای بدفرم و بلندی داشت که آشفته از سرش رشد کرده بود. کمی بيشتر نگاه کرد ٬ در لابه لای مردم افراد زيادی بودن که موهای آشفته و نامرنبی داشتند.

مرد سريع پيش آرايشگر رفت و گفت : آرايشگری وجود نداره!!! چون اگه آرايشگر بود اين همه آدم با موهای نامرتب و آشفته وجود نداشت.

مرد آرايشگر گفت : نخير... من وجود دارم ... اما خود اونها پيش من نميان و نمی خوان که هزينه ای پرداخت کنن تا موهاشون مرتب بشه.

مرد لبخندی زد و گفت : خدا هم وجود داره ٬ اين خود مردم هستن که هيچ وقت حاضر نيستن پيشش برن !

  


کلمات کلیدی: