مار و پله!!!
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٥  

بچه تر که بودم يه بازی بود که فقط سرگرمم نمی کرد٬ می ترسيدم از تمام مارهايی که نيششون رو در آورده بودند. بعد تاس رو توی دستم فشار می دادم٬ زير لب يا تو دلم می گفتم : (( خدايا شش بياد )) جايزه اش هم که بيشتر وقتا سه می اومد و من نه خونه بی درد سر جلو می رفتم٬ اگه بين راه ماری نبود.

                                       

نردبان ها رو دوست داشتم٬ مثل رنگ سبز چراغ راهنما بودند. اما تا وقتی که از خونه شروع به خونه ای که عکس يه کلبه داشت برسم بيشتر از هزار بار دلم هری می ريخت. بعضی وقت ها هم جر می زدم. از همون کلک هايی که خودتم بلد بودی٬ می گفتم (( آينه شد٬معلوم نيست چه عددی رو نشون ميده )) و دوباره تاس رو برميداشتم. تو فهميده بودی جر و بحث با من٬ منی که هميشه دوست دارم اول باشم٬ فايده نداره٬ فقط خنديدی و من فکر کردم که گول خوردی!!!

تو اما شانس داشتی٬ جالب اينجا بود که خبر نداشتی. موقع تاس انداختن چه کار می کردی ٬ نمی دونم٬ ولی هيچ وقت عددی که به ضررت باشه نيومد. من هنوز با اين سوال درگيرم که تو شانس داشتی يا تاس ما حس ششم داشت؟

برای همين هم هيچ وقت تاس رو دوست نداشتم. به چشم يه دشمن نگاش می کردم. شب ها زير بالشم خفه اش می کردم و يواشکی وردی می خوندم که مثلا به تسخير من درآد. اين کارا چقدر بچگی می خواد و چقدر مـــــــــــــــــــــن!

هميشه می گفتی : (( خودت رو پشت کلمه ها قايم نکن)) حالا فهميدم چرا زود پيدام می کنی و مچم رو می گيری. قبول اين بار من گرگ می شم اما قول نمی دم که تا ۱۰۰ بشمارم و بعد همه جا رو درست و حسابی بگردم.

همين جا کنار جايی که چشم گذاشتم می ايستم تا تو رو پيدا کنم. قول بده که خيلی دور نشی و بالاخره خودت رو نشونم بدی.

                                          !!!می بينی من هنوزم جر می زنم!!!!


کلمات کلیدی: