نـــــــــــــــور!!!
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٤  

منو دراز به دراز خوابوندنو دارن روم آب می ریزن... یه مرده شور سمج هم داره زورکی بازوهای خشکیده مو واسه شستن بالا میاره..توی اون وان فکستنی دیدن یه عالمه کفو چشمای از حدقه در اومده آدمایی که پشت شیشه مرده شور خونه ... نفساشون تو سینه بند اومده حسابی حالمو می گیره.

تو کفن که می ذارنم بدجوری لرز می کنم با خودم میگم: (( نکنه بهم سخت بگیرن))

صدای گریه میاد... مردم ذکر می گن و آروم آروم پهلوی یه گودال می برنم...می گم : (( نه نمی رم)) اما کسی صدامو نمیشنوه...منو تو قبر می ذارن و سنگ چینم می کنن...بعدشم یه عالم خاک به خوردم می دن و می رن...جیغ می کشم : (( شما رو به خدا نرین...وایسین منم میام! )) نیم خیز می شم یهو سرم محکم به سنگ می خوره و از خواب می پرم!!!

چشمامو وا می کنم خیس عرق شدم... چهار ستون بدنم می لرزه...به نفس نفس می افتم...نمی تونم تکون بخورم...از پشت پنجره اتاق تو چشمای خسته شب زل می زنم و با دیدن لبخند کوچیکی از ماه دستامو مشت می کنم و زمزمه می کنم :

                                              (( نــــــــــــــــــــــور))

           

                     


کلمات کلیدی: