همسايه
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٤  

شايد منو ديگه نشناسی....شايد منو به ياد نياری....اما من تو رو خوب می شناسم...ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه مون همسايه خدا.

يادم مياد گاهی وقتا می رفتی و زير بال فرشته ها قايم می شدی و من همه آسمون رو دنبالت می گشتم٬ تو می خنديدی و من پشت خنده ها پيدات می کردم.

خوب يادمه که اون روزها عاشق آفتاب بودی...توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود....نور از لای انگشتای نازکت می چکيد....راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می موند.

يادت مياد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطون...تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و اون کفرش درميومد...اما زورش به ما نمی رسيد... فقط می گفت : همين که پاتون به زمين برسه می دونم چطور از راه به درتون کنم... تو شلوغ بودی .... آروم و قرار نداشتی...آسمون رو روی سرت می ذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به اون ستاره می پريدی و صبح که ميشد تو آغوش نور به خواب می رفتی.

اما هميشه خواب زمين رو می ديدی...آرزويی روياهاتو قلقلک می داد...دلت می خواست به دنيا بيای و هميشه اينو به خدا می گفتی و اون قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيات آورد... منم همين کارو کردم....بچه های ديگه هم.... ما به دنيا اومديم و همه چيز تموم شد و خدا رو گم کرديم.......

تو اسم منو از ياد بردی و من اسم تو رو.....ما ديگه همسايه هم نبوديم و نه همسايه خدا.... ما گم شديم و خدا رو گم کرديم...

دوست من....همبازی بهشتی ام....نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده....هنوز آخرين جمله خدا توی گوشم زنگ می زنه : ((از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است٬ اگر گم شدی از اين راه بيا))

بلند شو...از دلت شروع کن شايد دوباره همديگه رو پيدا کنيم.

              

          !-! جهت اطلاع از به روز شدن قاصدک در خبرنامه عضو شويد!-!


کلمات کلیدی: