تيتر ندارد!!!
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٤  

دستم رو می ذارم روی گوشی تلفن و داد می زنم : بابا٬ بابا٬ خاله با تو کار داره...مامان يه لبخند به تو می زنه که انگار دوستت داره و من فرو می رم توی کاناپه و دونه دونه چیپس ها رو روونه می کنم تو ماست موسير شنا کنن و بعد می فرستمشون سر سره بازی... بابا گوشی تلفن رو می ذاره زمين و ميگه : امان از دست اين خواهر زن ها.... نمی ذارن نفس آدم سر جاش بياد...شير دستشويی خونه مامانت خراب شده...مامان تعجب می کنه و ميگه خب چرا تعميرکار نميارن؟ و بابا همون ژاکت سبزه که مامان واسه تولدش خريده بود رو می پوشه و از خونه ميره بيرون...انگار يه لبخندی  به مامان می زنه!

مامان بقيه چیپس ها رو می خوره....داخل چشم هاش يه چيزی وول می خوره... به دستهاش نگاه می کنه...منم به دستاش نگاه می کنم....مامان ميره سراغ جعبه جواهراتش و همون انگشتری که بابا برای تولدش خريده بود....يه انگشتر طلا با الماس....چرا دو تا انگشتر بود؟ مگه بابا نمی دونست که مامان طلا دوست نداره؟

همه برنامه کودک که تموم شد بابا هم اومد.... خاله هم با باباست....نزديک مامان ميشه٬ جلوی مامان که می رسه زل می زنه تو چشاش و ميگه : من اين بچه رو خوب بزرگ می کنم...من رو می گه...منظورش منم.....چشم های مامان پر از اشک ميشه و همون جور می مونه!

بسته چیپس از دستم ول ميشه روی زمين...مامان روسری اش رو که گير کرده به چوب لباسی می کشه پايين....روسری پاره می شه...مانتوش رو می پوشه و ميره.... می دوم دنبالش صداش می کنم...مامان.....مامان!!!!

بر نمی گرده.... می تونم فکر کنم که توی چشماش پره اشکه و اشکاش روی صورتش رام می رن....شايد بره خونه مامان بزرگ....اما مگه شير دستشويی اونجا خراب نيست؟

                                   

پ.ن : اين داستان واقعيه....اما نويسنده اش من نيستم.

            !-! جهت اطلاع از به روز شدن قاصدک در خبرنامه عضو شويد!-!


کلمات کلیدی: