گفت و گوی جديد با جناب آقای حافظ !
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤  

* زود تند سريع بگو چرا اسم کتابت رو گذاشتی شاهنامه٬ مرتيکه شاهدوست سلطنت طلب؟

حافظ : آقا اشتباه می کنين من حافظم.

* هر کی می خوای باش٬ اسمت رو نپرسيدم گفنم چرا به ترويج و اشاعه فرهنگ مستهجن طاغوتی از طريق نامگذاری کتابت اقدام کردی؟

حافظ : تو رو سر جدت يه کمی تاريخ ادبيات بخون٬ من حافظم ها!!!

* بی ربط حرف نزن٬تو منکرات سر خودی راجع به رابطه تهمينه و رستم سريع توضيح بده. چرا رستم رو بردی پيش تهمينه؟ تو کتاب صحنه دار می نويسی فکر می کنی ما نمی فهميم؟ کل سهراب محل اشکاله!

حافظ : عزيز من اون فردوسيه٬ من حافظم.

* : آها...شعر٬ شعره ديگه حواسم نبود ...حالا يادم اومد تو همونی که رابطه ناجور با شمس تبريزی داشتی ديگه؟

حافظ : توی اين کتاب های ادبيات فارسی به شماها چی ياد می دن؟ من به شمس تبريزی چی کار دارم؟

* : يعنی منظورت اينه که شمس گير داده بود به تو؟

حافظ : تو فک شناسنامه ما رو زدی! حالا من حافظم خوب نيست اين جوری حرف بزنم اما بازم اشتب کردی!

* : تو خجالت نمی کشی... اون از سابقه ات اين از حرف زدنت....درست جواب ميدی و شفاف ...والا می زنم!

حافظ : بزنی٬نزنی٬بکشی٬نکشی٬ من حافظم٬مولوی که نمی شم.

* : فکر کردی...حافظ به مولوی که سهله٬ حافظ به تجريش هم کار دو دقيقه است...اما حالا فهميدم تو کی هستی...وضع کتابت که بدتره.

حافظ : به هر حال شما لطف کنين از خودم راجع به خودم بپرسين.

* : طفره نرو٬ حرف نزن٬ شعر نگو....همين اول کار بگو ساغر و ساقی کجا بودن؟ پيش تو چی کار می کردن؟ سريع!

حافظ : الا يا ايها الساقی

* : شعر نگو...جواب بده ما اينجا ديوان اشعار نمی نويسيم٬سوال جواب می کنيم...سريع بگو ساغر و ساقی همون دخترهای اون سرهنگ سلطنت طلب بودن؟

حافظ : سلطنت چه کسی؟

* : سلطنت شاه ديگه!

حافظ : اگر شاه شجاع را می فرماييد که جان به فدايش.

* : خزعبل نگو٬ شاه شجاع کجا بود٬ من پرسيدم ساغر و ساقی کجا بودن؟

حافظ : اشخاص خاصی نبودند...بودند و نبودند...يکجور ايهام شعری.

* : جمع کن بابا... مردک شرب خمر سرخود٬ فکر کردی ما هم مردميم سر کارمون بذاری٬ هی الکی ويسکی و وودکا بخوری بگی اينها جام عشقه و عرفان و اين حرفا؟ ما آخرشيم...حرف مفت نزن٬ مارم رنگ نکن٬ می زنم ها!!!

                                                   

حافظ : آخه چی بگم؟

* : خودت رو به اون راه نزن٬ رابطه ات با ساغر و ساقی رو بگو...اول بگو کی بودن؟

                                                  

حافظ : ساغر جامی است که در آن می می ريزند و من از آن به صبوح سپيده دمان

* : باز رفتی تو خاکی٬ در ضمن يکی هم اضافه شد...بعدا درباره ارتباطت با اين سپيده که گفتی هم بايد توضيح بدی فعلا ساقی رو بگو!

حافظ : عزيز من ٬ اين ساقی از اون ساقی ها که دختر کسی باشد نيست٬ اشتباه می کنی.

* : ريختت اشتباهه...هی چرند ميگی آدم عصبانی ميشه.

حافظ : من راستش رو می گم.

* : بيخود!!! ببين نه وقت خودن رو تلف کن نه وقت ما رو...من می دونم...من خودم کلی از عکس هاتو ديدم با اين ساقی و ...

حافظ : بابا عکس مال چندين قرن بعده٬ يکی چرا با شما درس تاريخ کار نمی کنه٬ خب همين جوری مياين سراغ ما که راجع به اختلاس در ماکروسافت از سعدی سوال کرده بوديد ديگه!!!

* : خفه!!! پس اون زنه بالای سرت زير درخت وايساده٬ يه لباس چين دار هم تنشه يه کوزه هم دستش٬ اون کيه؟ هزار تا عکسش رو من خودم ديدم!

                                                    

حافظ : والله اون رو بعدا نقاش ها کشيدن من بی تقصيرم باور کن. چقدر بگم اين ساقی با اون چيزی که شما فکر می کنيد فرق داره.

* : وايسا ببينم...حالا متوجه شدم اين ساقی يعنی مواد فروش...اين ساقی از اونهاس که مياد جنس پخش می کنه...پس حتما با شبکه بين المللی توزيع مواد مخدر در ارتباطی!

حافظ : نه باور کن نيستم.

* : به سود خودته بگی٬ دارم راهنماييت می کنم٬ اونم چون حافظی و کتابت توی خونه همه هست دارم بهت می گم.

حافظ : من از حرف های شما چيزی متوجه نمی شم.

* : ما مدرک داريم که رفته بودی رکن آباد و اونجا مکانی موسوم به گلگشت مصلی بساط لهو و لهب و شرب خمر راه انداختی٬ علاوه بر اين آنجا زن هايی بودن که همه رو به اسم مستعار (( يار )) صدا می کردی...اونا برای ارتباط با تو از يک وسيله ارتباطی که يتحمل چيزی بوده شبيه موبايل يا بی سيم به اسم کرشمه استفاده می کردن...تو مدام با آنها درباره (( زلف )) حرف می زدی که احتمالا مخفف (( زازمان لجاهدين فلق )) باشه می بينی که اوضاعت ناجوره و من همه چيز رو می دونم بهتره خودت هم بگی.

حافظ : اگه اين جوريه که من يک کتاب در اين باره حرف زدم که همون ديوان منه٬ برين اون رو بخونين.

                                                     

* : ساکت باش...اين که چی بايد خونده بشه رو ما تعيين می کنيم....اون هم که می گی سخته ما چيزی ازش نفهميديم...مثل آدم بگو....راستی اين زنيکه شاخ نبات کيه؟

حافظ : جانم ؟!

* : جانم و زهر مار...در ضمن تا من می رم بيرون و برگردم توضيح بده که چرا به (( براندازها )) علاقه مند بودی؟ خودت يه جا گفتی با ساقی به هم می سازيد و بنياد يک چيزی رو بر می اندازيد... تا برگردم به اين فکر کن.

جهت اطلاع از به روز شدن قاصدک در خبرنامه عضو شويد

 


کلمات کلیدی: