سه خوک در آخورهای مجردی!
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٤  

يکی بود٬يکی نبود٬غير از خدا هيچ کس نبود. در زمانهای جديد سه بچه خوک با پدرشون که اون هم اتفاقا خوک بود٬زندگی می کردند.يکی از روزها که خوک پدر از يه عمر زندگی تو گند و کثافت خسته شده بود و قصد داشت به عمرش خاتمه دهد٬سه پسر خوکش را صدا کرد تا اونها رو به اتحاد و همدلی دعوت کنه.

                                

خوک پدر که از برنامه ای تلويزيون خيلی چيزهای خوبی ياد گرفته بود به پسر اولش يه چوب داد و گفت:((اين را بشکن.)) خوک بچه به راحتی آن را شکست. خوک پدر به خوک بچه دومش هم يه چوب داد و گفت :((بشکن)) و پسر دومش هم آن را شکست.آن گاه زمان موعود فرا رسيد و خوک بزرگ سه شاخه چوب به دست پسر بزرگش داد و گفت:(( حالا اين سه تا را بشکن.)) پسر بزرگ که کلاس بدنسازی می رفت و از بس خوک بود٬احترام کوچک تر بزرگتری سرش نمی شد٬ به راحتی هر سه چوب را شکست.

خوک پدر به روی خودش نياورد و گفت :((با اين وجود از اين قصه نتيجه ميگيريم که اتحاد خيلی خوب است و شما نبايد بعد از مرگ من همديگر را تنها بگذاريد.))و رفت خودش را به يک کارخانه کالباس سازی در کشور خارج معرفی نمود.

پسرها که خيلی از اين ماجرا درس گرفته بودند تصميم گرفتند آخور خانوادگی را بفروشند و هر يک برای خود يک آخور مجردی تهيه نمايند.

پسر اول که خيلی تنبل بود بلافاصله پولش را به يکی از اين بسازبفروش ها داد تا برايش بخورد. اما بساز بفروش که تازه کار بود و قواعد کار را بلد نبود بعد از دو سال يک واحد تحويل خوک بچه اول داد. خوک بچه شروع کرد به زندگی مجردی اما خوشبختانه آن قدر خوش شانس بود که قبل از آن که ايدز بگيرد٬ در کشور همسايه زلزله ای آمد و در اثر ارتعاشات آن آخور روی سرش خراب شد.

خوک بچه ناچارا به آخور برادر بزرگ تر پناه برد. خوک بچه وسطی در اين دو سال پولش را در آغل بانک خوابانده و علاوه بر ۵٪ سود بيشتر٬ وام خريد آخور هم دريافت نموده بود و با آن سوئيت مجللی در زير زمين يک آخور محقر تهيه نموده بود.

اين خوک برادر که بر خلاف برادر کوچک تر خيلی به اصول اخلاقی پايبند بود٬تنها استفاده ای که از آخور مجردی می نمود اين بود که گه گاهی مهمانی های کوچکی ترتيب می داد. در اين مهمانی ها کليه مسائل اخلاقی رعايت می شد و به جز اکس٬شيشه و گه گاهی کوکائين٬مواد مخدر ديگری مصرف نمی گشت. اما خوشبختانه دو برادر آن قدر خوش شانس بودند که قبل از اين که مشاعرشان را به کلی از دست دهند٬به دليل عقب افتادن اقساط بانک٬ از آن آخور بيرون رانده شدند.

اما برادر بزرگ تر در تمام اين سالها با سرمايه گذاری در خريد و فروش موبايل توانسته بود پولش را چند برابر نمايد و با آن آخوری شيک برای خودش بسازد. او خارج خانه اش را حسابی محکم ساخته بود٬روی پشت بامش را آسفالت نموده و چون آسفالت اضافه آمده بود يک دست انداز هم روی پشت بام ساخته بود.

داخل آخور هم کليه تجهيزات از سينمای خانوادگی گرفته تا باربی کيو يافت می شد.

بگذريم٬ هر سه خوک بچه با اتحاد و يکدلی در کنار هم زندگی نمودند.از آنجايی که برادر بزرگ تر ورزشکار بود٬ هيچ وصله ای به او نمی چسبد٬در نتيجه هر سه برادر آن قدر به خوبی و خوشی زندگی نمودند تا به دليل ((جرم های هنوز تعريف نشده)) دستگير و راهی زندان شدند و باقی عمر را يا اتحاد و يکدلی در کنار يکديگر به خوردن آب خنک پرداختند.

توضيح ضروری : اين قصه کاملا در مزرعه ای در کشور خارج به وقوع پيوسته است.


کلمات کلیدی: