چاق ميشم چله ميشم بعد ميام تو هيچ غلطی نمی تونی بکنی!
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤  

خوب!!! کجا بوديم؟ آها رسيديم تا خاله پيرزن و گرگ خون آشام...

خاله پيرزن و گرگ خون آشام

                                                                                                                                                                                                                   

خاله پيرزن با بغضی در گلو٬ سرخورده و نالان رفت و رفت تا رسيد به‌ [...] ناگهان چشمانش از خوشحالی برق زد. گرگی از آن طرف خيابان به سمت او  می آمد. با اينکه خاله پيرزن سعی نمود خيلی جلوه نمايد اما گرگ به او توجهی ننمود

خاله پيرزن گفت :((مگر تو مادربزرگ شنل قرمزی رو نخوردی؟))گرگ که خيلی مواظب بود اطرافيان صدای آنها را نشنوند گفت :((نه مادر٬ همه اينها شايعه است.)) پيرزن با قلبی شکسته گفت:(( به ما که رسيد....؟)) گرگ باز هم سری تکان داد که يعنی من تقصيری ندارم. خاله پيرزن گفت :(( پس من ميرم چاق ميشم٬چله ميشم بعد ميام تو منو بخور.)) گرگ در حالی که از آنجا دور می شد٬ گفت:((برو خدا روزی ات رو جای ديگه بده مادر.))

  خاله پيرزن و شير بی رحم

                                                      

خاله پيرزن قصه ما رفت و رفت تا رسيد به شيری که سر زعفرانيه متفکر به زمين چشم دوخته بود.خاله پيرزن گفت:(( سلام آقای شير.)) شير در حالی که همچنان سرش را پايين انداخته بود جواب داد:(( سلام همشيره.)) خاله پيرزن که خيلی از رفتار شير تعجب نموده بود٬پرسيد:(( تو چرا به من نگاه نمی نمايی؟)) آقای شير در حالی که هنوز به زمين چشم دوخته بود با تعجب گفت:((مگر شما ار قضيه ((برادر نگاهت را...)) خبر نداری؟

پيرزن که از حرف های شير سر درنياورده بود٬گفت:(( پس من ميرم٬چاق ميشم٬چله می شم بعد ميام تو منو بخور.))

شير در همان حالت سر به زير گفت:(( برو مادر خدا روزی ات رو جای ديگه بده.))

خاله پيرزن و مرد مهربان

خاله پيرزن در ميدان تجريش به يک آقايی رسيد:((آقا سلام٬من شنيدم که اين منطقه خيلی شلوغ است٬اکه ممکن است ٬اگه می شود از من هم سوال جواب کنيد.آقاهه گفت:((مادر جان من خيلی کار دارم٬اگه می خواهی از خيابان ردت کنم٬اگر نه برو خدا روزی ات رو جای ديگه بده.)) خاله پيرزن در حالی که زير لب می گفت:(( من می رم چاق می شم٬چله ميشم بعد می آيم.)) از آنجا دور شد.

قصه شيرين می شود

خاله پيرزن بعد از چند روز تلب شدن در خانه دخترش٬چاق و چله آماده رفتن شد.((دخترم يک کدو تنبل بزرگ به من بده که بروم.)) اما دخترش گفت:(( ما که اينجا کدو نداريم٬فقط يک ماکزيمای بادمجونی در حياط پارک است.)) و خاله پيرزن که از خوشحالی در پوست خودش جا نمی شدمختصر توالتی کرد(از اون لحاظ می گما!)و با ماکزيمای بادمجونی راهی دور زدن در خيابان فرشته شد.

تازه يک دور در فرشته نچرخيده بود که آقای روباه با يک زانتيای جديد بغل به بغل او ايستاد:((عذر می خوام خانم٬چند دقيقه ای وقت داريد...؟)) خاله پيرزن با اکراه گفت :(( مگر تو از انجمن حمايت از زنان نمی ترسی؟)) آقای روباه گفت:(( نه بابا! آنها از بس روباه گيرشان نمياد٬به ما حسودی می نمايند.))خاله پيرزن که خيلی دلش می خواست پوزه روباه رو به آسفالت بمالد گفت:(( خدا روزی ات را جای ديگر بدهد کوچولو.)) و دور شد.

هنوز چند دقيقه ای نگذشته بود که آقای گرگ با يک مزدا۳۲۳ سر راه خاله پيرزن سبز شد٬ دندان های تيزش را نشان داد و گفت(( بيا جلو می خوام بخورمت)) خاله پيرزن گفت:((برای چی منو بخوری؟)) آقای گرگ مودبانه جواب داد:(( برای اينکه من در همه قصه ها اين و آن را می خورم٬آخرين نفر هم مادربزرگ شنل قرمزی بود.))خاله پيرزن گفت:(( اينها همه شايعه است کوچولو٬خدا روزی ات رو جای ديگه بده.)) و با يک Take off دو به سه٬ از آنجا دور شد.

حالا نوبت سر و کله آقای شير بود که با بنز نمره دبی اش پيدا شود.آقای شير گفت:(( عذر می خوام خانم محترم٬من قصد مزاحمت ندارم٬فقط چند دقيقه ای می خواستم وقتتان را بگيرم.)) پيرزن با تمسخر گفت:(( مگر نشنيده ای که می گويند((برادر نگاهت را...؟)) آقای شير گفت:(( دست برداريد. شما چرا خام می شويد؟)) اما خاله پيرزن گفت:((برو خدا روزی ات رو جای ديگه بده.)) و با سرعت از آنجا دور شد.

هنوز چند متری نرفته بود که آقای آخری جلوی او را گرفت و به خاطر سرعت غير مجاز٬اجرای حرکات نمايشی٬بلند بودن صدای ضبط و دور زدن زياد در فرشته٬از او شکايت کرد و ماشينش را خواباند و به خاله پيرزن آب خنک داد.

خاله پيرزن سرمست از اين که حسابی به او توجه شده است آن شب را آسوده آسوده به صبح رساند.

بالا رفتيم دوغ بود٬ قصه ما دروغ بود

قصه ما عجیب بود٬شيره چقدر نجيب بود.

                                                                                                         پايان


کلمات کلیدی: