بين خواب و بيداری
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳  

بين خواب و بيداری...مثل يه مرده بی حرکت...

خميازه می کشم...انگار کش ميام...انگشت پام می خوره به ديوار...ولی نه! انگار ديوارها ميان به طرف من...۱...۲...۳.. اين گوسفندای خيالی لعنتی هم که تمومی ندارن!!!

همون جور که دارم به زور چشمامو به هم فشار می دم...پيش خودم می گم...يعنی ميشه وقتی چشمام رو باز کردم از پنجره بپری تو...توی دستت شيشه تيز و توی دست ديگت يه سپر نقره ای...۴...۵...۶...

بی خيال گوسفندا...ميام کنار پنجره...خنده های ماه تکراری بود...بود که بود...! می گم مگه خنده داره؟؟؟ می گه احمق!!! اونی که خوابيده بود و يه نفر با شيشه و سپر مياد بالا سرش زيبای خفته بود!

آره...!

راست می گفت...بی خيال رويا می شم...يه خورده رقص برگ ها رو تماشا می کنم و دوباره ميام سر جام...

دراز می کشم...گوسفندای بعدی...

...۷...۸...۹...

 

 

 


کلمات کلیدی: