«او...من نداشت»
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٤  

  هميشه همه چيز براش عجيب بود....آسمون «اون» آبی نبود...نمی دونست کيه...؟ از کجا اومده و برای چی اومده...؟هيچ وقت هم نمی فهمه...«اون» فهميد بايد نفس بکشه ولی نمی دونست چرا...؟ فهميد زندگی هيچ وقت مال «اون» نيست و هيچ کس توضيحی نداد...نمی خواست نفس بکشه...براش سخت بود تنفس تو هوای ديگران... برای نفس نکشيدن تلاش کرد و سعی کرد متفاوت باشه...می خواست بدون اکسيژن زندگی کنه...نشد!!!

هيچ وقت موفق نشد...گاهی می گفت : «من» من نيستم...«اون» نمی خواست زنده باشه...بالاخره بزرگ شد تو هوای ديگران و با صدای ديگران...اين دفعه برای اثبات خودش تلاش کرد ولی «اون» قدرت اثبات خودش رو هم نداشت...پس بازم نفس کشيد...

«من» کلمه خوبی بود برای ادامه...«مني» که هيچ وقت براش وجود نداشت...

                                                                 « او...من نداشت»

تو هوا معلق بود...دلش می خواست سايه داشته باشه... دلش می خواست وجود داشته باشه... می خواست «من» داشته باشه...اما «اون» تهی بود...پس از مدت ها فهميد که «او» مناسبتره...

                                                    حالا اوست و «او» کلمه ای واسه خودش

                     


کلمات کلیدی: