آشنا مثل رويا...
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٤  

سال ها به انتظار ايستادم...

تا کسی بيايد...

کسی که پنجره های ديار مرا باور کند...

نشکند...

از هجرت هياهو بگويد...

از سکوت...

دانه های کبود و خشک خاک را رنگ سبز بزند...

ای کاش کسی بيايد...

که آبی باشد...

مثل دریـــــــــــــــــــا...

آشنا مثل رویــــــــــــــــــــا...

کسی که نديده باشم...

نه به چشم...نه به خواب... نه به رويا...

کسی که مثل تــــــــــــــــو باشد...

ســــــــــــاده... باران خورده و خيس...

و من سال هاست به انتظار آمدن او...

لحظه های سرد و ساکت روزگارم را...

حتی با باران هم قسمت نمی کنم***

 


کلمات کلیدی: