سادگی
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  

 

نمی دونم چرا دوباره برات می نويسم... ميدونم تو ديگه جوابی برای من نداری... يا شايدم نمی تونی داشته باشی...چون هنوزم نفهميدی که چه کار کردی... نمی تونم... يعنی از دستم کاری بر نمياد... فقط می تونم دلم رو خوش کنم که...من نه کم آوردم...نه کم گذاشتم...

راستی چرا موقع رفتن خداحافظی نکردی...جوابی نمی خوام...نمی تونم که بخوام... چون می دونم حرفی نميزنی و خب ديگه کاری از دستم بر نمياد... اگر هم بياد خودم ديگه نمی خوام... تا اونجايی که می تونستم همراهت بودم و حالا تموم!!!

الان فقط اين جمله معروف نميذاره آروم بشينم...

برای با هم بودنمان

با هم ماندنمان

چيزی لازم است

به سادگی

به سادگی همدليمون...دروغ ساده ای بود اين هــــــــــــــــــــــمدلی...حتی کلمه اش هم ديگه برام آشنا نيست... نمی شناسمش.. با خودم می گم اسمش چيه... چه شکليه....چه کار می کنه... کجاست... کی مياد... هيچ جسم و روحی رو نمی بينم...نه می خندی... نه محبت می کنی... نه حس می کنی... نه غذا می خوری... نه لمس می کنی... حتی کار هم نمی کنی... هيچ کاری... عين آدم مرده... آره راستی تو مردی... زودتر از اون وقتی که خودت معين کردی...

می دونی داره بارون مياد... يادت چقدر زير بارون خيس می شديم... يادت نمياد...؟ دلم می خواست گريه کنم... دلم خيلی گرفته بود... اما مدت هاست که نمی تونم... نه بغضی و نه هق هقی... برای تو که فرقی نمی کنه اگه چشمای من عين صحرا خشک شده باشه... می خوام برم بيرون قدم بزنم... ديگه نمی خوام به تو فکر کنم... تو همينو می خواستی مگه نه ! ترجيح می دم بارون رو دوست داشته باشم... فقط بارون رو ...

اما قبل از اينکه برم... دستتو بيار جلو چشاتو ببند...حق نداری نوشته تو دستتو بخونی... تا وقتی که بارون تموم شه...!

 

 

همیشه سبز می خشکد....همیشه ساده می بازد...همیشه لشگر اندوه به قلب ساده می تازد... من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از یادم...چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم... به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود... دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود...درونم ملتهب از عشق ...برونم چهره ای دم سرد...ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد... به غیر از دوستت دارم به لب حرفی نشد جاری... ولی غافل که توخنجر درون آستین داری... طلوع اولین دیدار... غروب شام آخر بود... سرانجام تو و عشقت حدیث پشت و خنجر بود....

 

   ~~~> از رامتين عزيز به خاطر اينکه اجازه داد تا صدای قشنگشو بذارم رو وبم يه عالمه ممنونم <~~~


کلمات کلیدی: