شاعر...فرشته....بهشت
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٤  

شاعر و فرشته با هم دوست شدند...فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته...شاعر پر فرشته رو لای دفتر شعرش گذاشت و شعراش بوی آسمون گرفت و فرشته ....شعر شاعرو زمزمه کرد و دهنش مزه عشق گرفت...

خدا گفت : ديگه تموم شد...ديگه زندگی برای هر دوتاتون سخت می شه... چرا که شاعری که بوی آسمون رو بشنوه... زمين براش کوچيکه و فرشته ای که مزه عشق رو بچشه...آسمون براش تنگ...

فرشته دست شاعرو گرفت تا راههای آسمونو نشونش بده و شاعر بال فرشته رو گرفت تا کوچه های زمين رو به اون معرفی کنه...شب که هر دو به خونه برگشتند....روی بال های فرشته خاک بود و روی شونه های شاعر چند تا پر....

فرشته پيش شاعر اومد و گفت : می خوام عاشق بشم...

شاعر گفت : نه!!! تو فرشته ای و عشق کار تو نيست!

فرشته اصرار کرد و اصرار کرد...

شاعر گفت : اما قبل از عاشقی بايد عصيان کنی و اگه همچين کاری کنی از بهشت بيرونت می کنن...آدم و سرنوشت تلخشو فراموش کردی...؟ اما فرشته بازم پافشاری کرد...اونقدر که شاعر به ناچار نشونی درخت ممنوعه رو به اون داد...

فرشته رفت و از ميوه اون درخت خورد...اما پرهاش ريخت و پشيمون شد... اون وقت پيش خدا رفت و گفت : خدايا منو ببخش...من به خودم ظلم کردم... عصيان کردم و عاشق شدم... حالا منو از بهشتت بيرون می کنی؟؟؟

خدا گفت : پس تو هم اين قصه رو وارونه فهميدی!!! پس تو هم نمی دونی تنها اونی که عصيان می کنه و عاشق می شه می تونه به بهشت من وارد بشه!!! و اون وقت خدا نهمين در بهشت رو باز کرد...فرشته وارد شد و شاعرو ديد که اونجا نشسته...در سوگ هشت بهشت و عشق از دست رفته...

فرشته حقيقت ماجرا رو براش تعريف کرد...اما اون باور نکرد...

(( آدما هيچ کدومشون اين قصه رو باور نمی کنن...تنها اون فرشته است که می دونی بهشت واقعی کجاست!))

       


کلمات کلیدی: