!!! اعتراف
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤  

همه بغضم رو جمع کردم و يه گوشه دلم قايم کردم... گفتم اگه ببينی چقدر داغونم ناراحت می شی... حواسم نبود تــــو شايد از آدمی که يه قطره اشک گوشه چشمش نمی شينه خوشت نياد... اما تــــو که شاهد اشکای من بودی... اونقدر گريه کردم تا شايد سيل اشکام غصه هامو ببره...اما...

تموم بيست و چهار ساعت فرصتمو با خودم کلنجار رفتم که خودم باشم... گفتم تــــو به همون من بی شيله پيله عادت داری... ولی نگفتم شايد اين طوری برات تکراری بشم... يواشکی چشم هامو بستم و دلم رو آروم کردم... گفتم درست ميشه... درست می شی... اما فکر نکردم شايد دارم خودمو گول می زنم!!!

همين طوری روز به روز و ساعت به ساعت گذروندم و حالا تازه شک کردم...به خودم... به خودت... به حالا که وقتی سرمو می اندازم پايين و نمی بينم که چقدر عوض شدی... تــــو به روی خودت هم نمياری که من خودمم!!!

من هنوز مثل قبل ام... اين تــــويی که عجيب شدی... غريب شدی... غريبه شدي... تــــويی که ديگه چشمت به چشمم می افته... سرد و بی احساس روتو بر می گردونی و هيچی!!!

تــــو اصلا منو می بينی؟! پرپر زدنمو می بينی؟! يا شايد من تــــو رو اشتباه گرفتم؟... نکنه از همون اول.......!!!

خيلی خب... باشه... برو... اصلا همونی که تــــو می گی... فقط يه لحظه برگرد و سوال منو جواب بده :     (( يهو چی شد که اين طوری شدی؟ ))

           

 


کلمات کلیدی: