قاصــــــــدک
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٤  

سلام دوستای گلم

اميدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشيد و روزهای خوبی پشت سر گذاشته باشيد

اينم از اولين پست من تو سال جديد

 

ساکت و ساده وسبک بود... قاصدکی که داشت می رفت.

فرشته ای بهش رسيد و چيزی گفت...قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد...

قاصدک رو به فرشته کرد و گفت : اما شونه های من ظريفه...زير بار اين خبر ميشکنه...من نازک تر از اونم که پيامی به اين بزرگی رو با خودم ببرم...

فرشته گفت : درسته! اون چيزی که تو به دوش می کشی ناممکنه و سنگين...حتی برای کــــــوه!... اما تو می تونی چون که قراره بی قرار باشی...

فرشته گفت : فراموش نکن اسم تو قاصدکه و هر قاصدک يه پيام آور...

اون وقت فرشته خبر رو به قاصدک داد و رفت و قاصدک موند و خبری که رو شونه هاش سنگينی ميکرد...

ديروز قاصدکی به حوالی پنجره ات اومده بود... خبری آورده بود و تو يادت رفته بود که هر قاصدکی يه پيام آوره...

پنجره بسته بود...تو نشنيدی و اون رد شد... اما اگه بازم قاصدکی رو ديدی... ديگه نذار که بی خبر بذار و بره...از اون بپرس چی بود اون خبری که روزی فرشته ای به اون گفت و اون اين همه بی قــــــــــــــــــــــــــرار شد...

 


کلمات کلیدی: