دوستی
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٤  

دلم می خواد همشون رو ببينم يه جا...با اين که٬ اين همه از هم دوريم اما حس می کنم می شناسمشون٬ دوسشون دارم و دلم براشون تنگ ميشه... ببين اين چيزهايی که من نوشتم می دونم حتی دو زار هم ارزش ادبی نداره...اصلا نمی دونم٬چيزی که پيداست اينه که من امروز بدون ترس از نگاه های ديگرون٬بدون دلهره مسخره شدن٬ قلم رو برداشتم و نوشتم...قلب من می گه٬شماها می تونيد بمونيد چون يه نيروی قوی داريد به اسم دوســــــــــــــــــــــــــــــت٬دوست هايی که مــــــــــــــــــــاييم!

قلب ما امروز غمگين نيست٬غر نمی زنه٬تنگ نيست.قلب من امروز هوای بارون نکرده٬قلب من امروز فقط دلش می خواد که شماها هميشه باشيد.

              

چند تا آهنگ جديد هم برای دانلود گذاشتم...چون حجمشون رو کم نکردم تا کيفيتشون بد نشه شايد يکمی طول بکشه تا دانلود شه !

تهمت با صدای محسن چاوشی~~~>Download

سرنوشت با صدای محسن يگانه~~~>Downlaod

اين الهه خانوم با فريدون کل انداخته...جالبه آهنگش~~~>Download

از جلوی چشام برو با صدای حامد هاکان و علی حسينی~~~> Download

 يه دنيا با صدای سروش~~~>Download

             از رامتين عزيزم ممنونم که اين آهنگ ها رو در اختيارم گذاشت

                                       www.RamtinMusician.com 


کلمات کلیدی:
سه خوک در آخورهای مجردی!
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٤  

يکی بود٬يکی نبود٬غير از خدا هيچ کس نبود. در زمانهای جديد سه بچه خوک با پدرشون که اون هم اتفاقا خوک بود٬زندگی می کردند.يکی از روزها که خوک پدر از يه عمر زندگی تو گند و کثافت خسته شده بود و قصد داشت به عمرش خاتمه دهد٬سه پسر خوکش را صدا کرد تا اونها رو به اتحاد و همدلی دعوت کنه.

                                

خوک پدر که از برنامه ای تلويزيون خيلی چيزهای خوبی ياد گرفته بود به پسر اولش يه چوب داد و گفت:((اين را بشکن.)) خوک بچه به راحتی آن را شکست. خوک پدر به خوک بچه دومش هم يه چوب داد و گفت :((بشکن)) و پسر دومش هم آن را شکست.آن گاه زمان موعود فرا رسيد و خوک بزرگ سه شاخه چوب به دست پسر بزرگش داد و گفت:(( حالا اين سه تا را بشکن.)) پسر بزرگ که کلاس بدنسازی می رفت و از بس خوک بود٬احترام کوچک تر بزرگتری سرش نمی شد٬ به راحتی هر سه چوب را شکست.

خوک پدر به روی خودش نياورد و گفت :((با اين وجود از اين قصه نتيجه ميگيريم که اتحاد خيلی خوب است و شما نبايد بعد از مرگ من همديگر را تنها بگذاريد.))و رفت خودش را به يک کارخانه کالباس سازی در کشور خارج معرفی نمود.

پسرها که خيلی از اين ماجرا درس گرفته بودند تصميم گرفتند آخور خانوادگی را بفروشند و هر يک برای خود يک آخور مجردی تهيه نمايند.

پسر اول که خيلی تنبل بود بلافاصله پولش را به يکی از اين بسازبفروش ها داد تا برايش بخورد. اما بساز بفروش که تازه کار بود و قواعد کار را بلد نبود بعد از دو سال يک واحد تحويل خوک بچه اول داد. خوک بچه شروع کرد به زندگی مجردی اما خوشبختانه آن قدر خوش شانس بود که قبل از آن که ايدز بگيرد٬ در کشور همسايه زلزله ای آمد و در اثر ارتعاشات آن آخور روی سرش خراب شد.

خوک بچه ناچارا به آخور برادر بزرگ تر پناه برد. خوک بچه وسطی در اين دو سال پولش را در آغل بانک خوابانده و علاوه بر ۵٪ سود بيشتر٬ وام خريد آخور هم دريافت نموده بود و با آن سوئيت مجللی در زير زمين يک آخور محقر تهيه نموده بود.

اين خوک برادر که بر خلاف برادر کوچک تر خيلی به اصول اخلاقی پايبند بود٬تنها استفاده ای که از آخور مجردی می نمود اين بود که گه گاهی مهمانی های کوچکی ترتيب می داد. در اين مهمانی ها کليه مسائل اخلاقی رعايت می شد و به جز اکس٬شيشه و گه گاهی کوکائين٬مواد مخدر ديگری مصرف نمی گشت. اما خوشبختانه دو برادر آن قدر خوش شانس بودند که قبل از اين که مشاعرشان را به کلی از دست دهند٬به دليل عقب افتادن اقساط بانک٬ از آن آخور بيرون رانده شدند.

اما برادر بزرگ تر در تمام اين سالها با سرمايه گذاری در خريد و فروش موبايل توانسته بود پولش را چند برابر نمايد و با آن آخوری شيک برای خودش بسازد. او خارج خانه اش را حسابی محکم ساخته بود٬روی پشت بامش را آسفالت نموده و چون آسفالت اضافه آمده بود يک دست انداز هم روی پشت بام ساخته بود.

داخل آخور هم کليه تجهيزات از سينمای خانوادگی گرفته تا باربی کيو يافت می شد.

بگذريم٬ هر سه خوک بچه با اتحاد و يکدلی در کنار هم زندگی نمودند.از آنجايی که برادر بزرگ تر ورزشکار بود٬ هيچ وصله ای به او نمی چسبد٬در نتيجه هر سه برادر آن قدر به خوبی و خوشی زندگی نمودند تا به دليل ((جرم های هنوز تعريف نشده)) دستگير و راهی زندان شدند و باقی عمر را يا اتحاد و يکدلی در کنار يکديگر به خوردن آب خنک پرداختند.

توضيح ضروری : اين قصه کاملا در مزرعه ای در کشور خارج به وقوع پيوسته است.


کلمات کلیدی:
چاق ميشم چله ميشم بعد ميام تو هيچ غلطی نمی تونی بکنی!
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٤  

خوب!!! کجا بوديم؟ آها رسيديم تا خاله پيرزن و گرگ خون آشام...

خاله پيرزن و گرگ خون آشام

                                                                                                                                                                                                                   

خاله پيرزن با بغضی در گلو٬ سرخورده و نالان رفت و رفت تا رسيد به‌ [...] ناگهان چشمانش از خوشحالی برق زد. گرگی از آن طرف خيابان به سمت او  می آمد. با اينکه خاله پيرزن سعی نمود خيلی جلوه نمايد اما گرگ به او توجهی ننمود

خاله پيرزن گفت :((مگر تو مادربزرگ شنل قرمزی رو نخوردی؟))گرگ که خيلی مواظب بود اطرافيان صدای آنها را نشنوند گفت :((نه مادر٬ همه اينها شايعه است.)) پيرزن با قلبی شکسته گفت:(( به ما که رسيد....؟)) گرگ باز هم سری تکان داد که يعنی من تقصيری ندارم. خاله پيرزن گفت :(( پس من ميرم چاق ميشم٬چله ميشم بعد ميام تو منو بخور.)) گرگ در حالی که از آنجا دور می شد٬ گفت:((برو خدا روزی ات رو جای ديگه بده مادر.))

  خاله پيرزن و شير بی رحم

                                                      

خاله پيرزن قصه ما رفت و رفت تا رسيد به شيری که سر زعفرانيه متفکر به زمين چشم دوخته بود.خاله پيرزن گفت:(( سلام آقای شير.)) شير در حالی که همچنان سرش را پايين انداخته بود جواب داد:(( سلام همشيره.)) خاله پيرزن که خيلی از رفتار شير تعجب نموده بود٬پرسيد:(( تو چرا به من نگاه نمی نمايی؟)) آقای شير در حالی که هنوز به زمين چشم دوخته بود با تعجب گفت:((مگر شما ار قضيه ((برادر نگاهت را...)) خبر نداری؟

پيرزن که از حرف های شير سر درنياورده بود٬گفت:(( پس من ميرم٬چاق ميشم٬چله می شم بعد ميام تو منو بخور.))

شير در همان حالت سر به زير گفت:(( برو مادر خدا روزی ات رو جای ديگه بده.))

خاله پيرزن و مرد مهربان

خاله پيرزن در ميدان تجريش به يک آقايی رسيد:((آقا سلام٬من شنيدم که اين منطقه خيلی شلوغ است٬اکه ممکن است ٬اگه می شود از من هم سوال جواب کنيد.آقاهه گفت:((مادر جان من خيلی کار دارم٬اگه می خواهی از خيابان ردت کنم٬اگر نه برو خدا روزی ات رو جای ديگه بده.)) خاله پيرزن در حالی که زير لب می گفت:(( من می رم چاق می شم٬چله ميشم بعد می آيم.)) از آنجا دور شد.

قصه شيرين می شود

خاله پيرزن بعد از چند روز تلب شدن در خانه دخترش٬چاق و چله آماده رفتن شد.((دخترم يک کدو تنبل بزرگ به من بده که بروم.)) اما دخترش گفت:(( ما که اينجا کدو نداريم٬فقط يک ماکزيمای بادمجونی در حياط پارک است.)) و خاله پيرزن که از خوشحالی در پوست خودش جا نمی شدمختصر توالتی کرد(از اون لحاظ می گما!)و با ماکزيمای بادمجونی راهی دور زدن در خيابان فرشته شد.

تازه يک دور در فرشته نچرخيده بود که آقای روباه با يک زانتيای جديد بغل به بغل او ايستاد:((عذر می خوام خانم٬چند دقيقه ای وقت داريد...؟)) خاله پيرزن با اکراه گفت :(( مگر تو از انجمن حمايت از زنان نمی ترسی؟)) آقای روباه گفت:(( نه بابا! آنها از بس روباه گيرشان نمياد٬به ما حسودی می نمايند.))خاله پيرزن که خيلی دلش می خواست پوزه روباه رو به آسفالت بمالد گفت:(( خدا روزی ات را جای ديگر بدهد کوچولو.)) و دور شد.

هنوز چند دقيقه ای نگذشته بود که آقای گرگ با يک مزدا۳۲۳ سر راه خاله پيرزن سبز شد٬ دندان های تيزش را نشان داد و گفت(( بيا جلو می خوام بخورمت)) خاله پيرزن گفت:((برای چی منو بخوری؟)) آقای گرگ مودبانه جواب داد:(( برای اينکه من در همه قصه ها اين و آن را می خورم٬آخرين نفر هم مادربزرگ شنل قرمزی بود.))خاله پيرزن گفت:(( اينها همه شايعه است کوچولو٬خدا روزی ات رو جای ديگه بده.)) و با يک Take off دو به سه٬ از آنجا دور شد.

حالا نوبت سر و کله آقای شير بود که با بنز نمره دبی اش پيدا شود.آقای شير گفت:(( عذر می خوام خانم محترم٬من قصد مزاحمت ندارم٬فقط چند دقيقه ای می خواستم وقتتان را بگيرم.)) پيرزن با تمسخر گفت:(( مگر نشنيده ای که می گويند((برادر نگاهت را...؟)) آقای شير گفت:(( دست برداريد. شما چرا خام می شويد؟)) اما خاله پيرزن گفت:((برو خدا روزی ات رو جای ديگه بده.)) و با سرعت از آنجا دور شد.

هنوز چند متری نرفته بود که آقای آخری جلوی او را گرفت و به خاطر سرعت غير مجاز٬اجرای حرکات نمايشی٬بلند بودن صدای ضبط و دور زدن زياد در فرشته٬از او شکايت کرد و ماشينش را خواباند و به خاله پيرزن آب خنک داد.

خاله پيرزن سرمست از اين که حسابی به او توجه شده است آن شب را آسوده آسوده به صبح رساند.

بالا رفتيم دوغ بود٬ قصه ما دروغ بود

قصه ما عجیب بود٬شيره چقدر نجيب بود.

                                                                                                         پايان


کلمات کلیدی:
چاق ميشم٬چله ميشم٬بعد ميام تو منو بخور!
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳۸٤  

يکی بود٬ يکی نبود.در زمانهای جديد پيرزن هشتاد ساله ای بود به نام خاله پيرزن.خاله پيرزن زن تنها و غمگينی بودکه هيچ کسی به اون توجه نمی نمود و به علت کمبود محبت٬دچار سرخوردگی عاطفی شده بود.خاله پيرزن که در خيابان های پايين شهر زندگی می کرد از بس ظهرها آبدوغ خيار و شب ها اشکنه می خورد٬خيلی لاغر و نحيف شده بود.هر روز به مزخرفی روز قبل می گذشت تا اينکه خاله پيرزن تصميم گرفت چند روزی در خانه يکی يکدانه دخترش که موفق شده بود خودش را به يک جوان پولدار در خيابان بالا شهر بيندازد٬ خراب شود.

                                                                     خاله پيرزن و روباه مکار

                                                                       

خاله پيرزن سرمه ای به چشم هايش زد و سرخابی به گونه هايش کشيد و راه افتاد.رفت و رفت و رفت تا رسيد به ميدان ونک.خاله پيرزن که از بس در اين مدت به او بی توجهی شده بود کمبود محبتش عود نمود٬پس سر از پا نشناخت٬ خاله پيرزن چند دقيقه ای صبر نموند تا روباه سراغ او بيايد٬اما خبری نشد٬در نتيجه او معتقد بود در مسائل مهم٬ من و تويی زياد اهميت ندارد٬به طرف روباه رفت و گفت :((سلام آقا روباهه)) آقای روباه که به هيچ وجه با اصول معاشرت با خانم های محترم آشنايی نداشت٬با لحن زننده ای جواب داد:((چيه پيرزن چی کار داری؟)) خاله پيرزن بعد از اين که سعی نمود خودش را به نشنيدن بزند سريع رفت سر اصل موضوع و گفت :((اگه ممکنه منو يه لقمه چربم کن!))

روباه بی تربيت با لحن تمسخر آميزی گفت:((برای چی بايد اين کار را بکنم؟)) خاله پيرزن جواب داد:((برای اين که تو در تمام قصه ها اين کار را می کنی.))

آقا روباه که دوست نداشت بيشتر از اين وسط ميدان تابلو شود٬گفت:((ما روباه ها زرنگ تر از آنيم که به خاطر يه پيرزن خودمان را به دردسر بيندازيم. من حوصله ندارم از فردا انجمن های حمايت از حقوق زنان٬ماجرای تعدد زوجات را ول نمايند و به من گير بدهند.)) خاله پيرزن که ديگه هيچ اميدی نداشت٬گفت((پس من ميروم٬چاق ميشم٬چله ميشم٬بعد می آيم تو منو بخور.))

آقا روباه گفت:((برو خدا روزی ات را جای ديگری بدهد مادر)) و از آنجا دور شد.

                                                             خاله پيرزن و گرگ خون آشام

خاله پيرزن با بغضی در گلو٬سرخورده و نالان رفت تا رسيد به .........................

                                                                                               و اين قصه ادامه دارد...


کلمات کلیدی: