تکرار
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٤  

 

 

نمی دانم چرا دوست دارم چشمهایم راببندم...

 

چشمهایم به زیبایی عادت کرده اند.

 

زشتی ها...زشتند خوب من...

 

قدرت ندارم...قدرت راه رفتن...

 

مدتیست نگاهم...جسمم...پاهایم...حتی دلم سنگین شده...اما

 

هــــــــــــنوز« سنگی » نشده !

 

  هنوز تنها چیزی که می توان به آن دل خوش کرد...همین قلب      

 

زخـــمی است!

 

می اندیشم... به چه چیز؟!

 

پرسیدن ندارد...مگر برای من جز تو چیز دیگری معنا دارد که به آن

 

بیاندیشم؟

 

همیشه عاشق چیزی دارد که رو کند !

 

این « دل »... این « تو »

 

قدم میرنجانی یا نه ؟!

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
دعا برای کسايی که دوستمون ندارند
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٤  

دو روز مونده بود به آخر دنيا...تازه فهميد که اصلا زندگی نکرده...تقويمش پر شده بود و تنها دو روز باقی مونده بود...

پريشون شد و آشفته و عصبانی...پيش خدا رفت تا روزای بيشتری از خدا بگيره...داد زد و بد و بيراه گفت....خدا سکوت کرد...جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت....خدا سکوت کرد....آسمون و زمين رو به هم ريخت...خدا سکوت کرد...به پر و پای فرشته و انسان پيچيد...خدا سکوت کرد...کفر گفت و سجاده دور انداخت...خدا سکوت کرد...دلش گرفت و گريه کرد و به سجده افتاد...خدا سکوتش رو شکست و گفت : عزيزم...اما يه روز ديگه هم رفت...تمام روز رو به بد و بيراه و جارو جنجال از دست دادی...تنها يه روز ديگه باقی مونده...بيا و لااقل اين يه روز رو زندگی کن

لا به لای هق هقش گفت : اما با يه روز...با يه روز جه کار می شه کرد...خدا گفت : اون کسی که نتونه از يه روز زندگيش لذت نبره... هزار سال هم به کارش نمياد...و اون وقت سهم يه روز زندگی رو تو دستاش ريخت و گفت : حالا برو و زندگی کن...

اون مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که تو گودی دستاش می درخشيد...اما می ترسيد حرکت کنه... می ترسيد راه بره... می ترسيد زندگی از لای انگشتاش بريزه...يه خورده ايستاد...بعد با خودش گفت : وقتی فردايی ندارم...نگه داشتن اين زندگی چه فايده ای داره... بذار يه مشت زندگی رو مصرف کنم...

تو اون يه روز حسرت چيزای نداشته اش رو نخورد...اما تو اون يه روز دست به پوست درخت کشيد... روی چمن خوابيد... نفس عميق کشيد...سرش رو بالا گرفت و ابرها رو ديد...و برای اونايی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد

اون تو همون يه روز اشتی کرد و خنديد و سبک شد...لذت برد و سرشار شد و بخشيد ...عاشق شد و عبور کرد و تموم شد...

اون همون يه روز زندگی کرد...اما فرشته ها تو تقويم خدا نوشتند....امروز اون رفت... کسی که هزار سال زندگی کرد.

       

 


کلمات کلیدی:
معما حل شد
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٤  

                               

 اولين بار

           که ديدمت

                     نميدانستم چه زيبايی!

                                           ( معما حل شد )

                                                            عاشقت هستم !

 


کلمات کلیدی:
«او...من نداشت»
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٤  

  هميشه همه چيز براش عجيب بود....آسمون «اون» آبی نبود...نمی دونست کيه...؟ از کجا اومده و برای چی اومده...؟هيچ وقت هم نمی فهمه...«اون» فهميد بايد نفس بکشه ولی نمی دونست چرا...؟ فهميد زندگی هيچ وقت مال «اون» نيست و هيچ کس توضيحی نداد...نمی خواست نفس بکشه...براش سخت بود تنفس تو هوای ديگران... برای نفس نکشيدن تلاش کرد و سعی کرد متفاوت باشه...می خواست بدون اکسيژن زندگی کنه...نشد!!!

هيچ وقت موفق نشد...گاهی می گفت : «من» من نيستم...«اون» نمی خواست زنده باشه...بالاخره بزرگ شد تو هوای ديگران و با صدای ديگران...اين دفعه برای اثبات خودش تلاش کرد ولی «اون» قدرت اثبات خودش رو هم نداشت...پس بازم نفس کشيد...

«من» کلمه خوبی بود برای ادامه...«مني» که هيچ وقت براش وجود نداشت...

                                                                 « او...من نداشت»

تو هوا معلق بود...دلش می خواست سايه داشته باشه... دلش می خواست وجود داشته باشه... می خواست «من» داشته باشه...اما «اون» تهی بود...پس از مدت ها فهميد که «او» مناسبتره...

                                                    حالا اوست و «او» کلمه ای واسه خودش

                     


کلمات کلیدی:
واقعا اين عشق چيه؟
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٤  

 چند وقتی هست که دنبال معنی عشق هستم...منظورم از چند وقت يه هفت و يه  ماه و يه سال نيست...هميشه دلم می خواست که يه معنی برای عشق پيدا  کنم...از خيلی ها خواستم که عشق رو برام معنی کنن و بگن که چيه....تعريف ها  متفاوت بود...نمی دونم چرا تعريف هيچ کس به دلم ننشست... هنوزم نفهميدم عشق چيه...می شه عشق از بين بره؟ يا حتی به نفرت تبديل شه؟ ّيا واقعا چنين عشق هايی عشق بودن يا بايد يه اسم ديگه براشون انتخاب کرد...نمی دونم....واقعا نمی دونم...من هنوزم دنبال معنی عشقم...يه معنی اصيل و ناب... يه معنی که بتونم با تمام وجود حسش کنم...تو می تونی معنی عشق رو بهم بگی؟؟؟    

           

سنگ عــــــــشق

زمين عاشق شد . آتشفشان کرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت...خدا يکی از اون هزار هزار سنگ آتشين رو به من داد تا تو سينه ام بذارمو قلبم باشه  

حالا هر وقت که روحم يخ می کنه...سنگ آتيشم سرد ميشه و تنها سنگش باقی ميمونه و هر وقت که عاشقم....سنگ آتشينم گر می گيره و تنها آتيشش می مونه!

منو ببخش که روزی سنگم و روزی آتش!

منو ببخش که تو سينه ام سنگی آتشين دارم!

سيل عــــــــشق

عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد و يه روز رسيد که قلبش ترک برداشت و عشق از شکاف دلش بيرون ريخت ... سيلی از عشق راه افتاد و دنيا رو عشق برد...فردای اون روز خدا دوباره يه دنيای تازه خلق کرد!

اما مردم نمی دونند که چرا دنيا اين همه تازه ست!

چون که نمی دونند که هر روز کسی عاشق می شه و هر روز سيلی از عشق راه می افته و هر روز جهان رو عشق می بره و خدا هر روز دنيايی نو خلق می کنه!

رنگ عــــــــشق

در و ديوار دنيا رنگيه...رنگه عشق....خدا دنيا رو رنگ کرده...رنگ عشق و اين رنگ هميشه تازه ست و هيچ وقت خشک نميشه...از هر طرف که بگذری ... لباست به گوشه اش می گيره و رنگی می شی...اما ای کاش خيلی محتاط نباشی... شاد باش و بی پروا بگذر...که خدا کسی رو دوست تر داره که لباسش رنگی تره!   

                             


کلمات کلیدی:
هر نبضی
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ۱۳۸٤  

هر نبضی واقعه ايست...

                                                        برای پنجره تنها...


کلمات کلیدی: