آشنا مثل رويا...
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٤  

سال ها به انتظار ايستادم...

تا کسی بيايد...

کسی که پنجره های ديار مرا باور کند...

نشکند...

از هجرت هياهو بگويد...

از سکوت...

دانه های کبود و خشک خاک را رنگ سبز بزند...

ای کاش کسی بيايد...

که آبی باشد...

مثل دریـــــــــــــــــــا...

آشنا مثل رویــــــــــــــــــــا...

کسی که نديده باشم...

نه به چشم...نه به خواب... نه به رويا...

کسی که مثل تــــــــــــــــو باشد...

ســــــــــــاده... باران خورده و خيس...

و من سال هاست به انتظار آمدن او...

لحظه های سرد و ساکت روزگارم را...

حتی با باران هم قسمت نمی کنم***

 


کلمات کلیدی:
خالی موندن دستام يه حقيقته
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤  

                                                                                

سلام دوستای خوبم... می دونم که ديگه از خوندن متنای غمگينانه و دپرسانه من خسته شديد...خوب نوشتن مطالب شاد ... دل شاد می خواد... و اين جاست که به قول سهراب بايد گفت :« دل خوش سيری چند ؟ »»

توی اتاق تاريک و خفه ذهنم هيچ چيز درست و حسابی برای نوشتن پيدا نمی کنم... گاهی وقتا حرف نزدن خودش کلی حرف گفتنيه... درست مثل سکوتی که در برابر تلخ ترين حقايقی که جلوی چشمم مياری ... تحويلت می دم... مثل تمام حقايقی که در برابرشون چشامو می بندم و هيچ چيزی به زبون نميارم...

خالی موندن دستام يه حقيقته... اينکه مثل تمام روزهای خوب تموم شدنی هستی حقيقته و تو هر روز اين حقايق رو به من گوشزد می کردی و من در برابر هر سوال زجرآورت چاره ای جز سکوت نمی ديدم... حالا شمردن روزها برای اينکه تموم شدن رو تجربه کنم... شده سرگرمی تازه ذهنم...

از صبح منتظر گذشتن از مرز ترديد... به تلفن نگاه می کردم... به تنها پيوند دهنده من به تو... به عزيزترين موجودی که  در زندگيم مهمترين نقش رو بازی می کرد...

با ترس و دلهره گوشی رو بر می دارم... دستای يخ زده و لرزونم شماره گيری می کنه و من بدون هيچ اراده ای اشک می ريزم... هميشه چشای خيسم جلوی تو مايه آبروريزی بود و تو بدون اين که به التماس چشام نگاه کنی... با بی رحمی گوشزد می کردی که هيچ چيز جاودانه نيست...

باز هم يه حقيقت تلخ ديگه از پشت گوشی تلفن سرم داد می زنه :

دستگاه مشترک مورد نظر خامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش است!

   

 


کلمات کلیدی:
سادگی
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  

 

نمی دونم چرا دوباره برات می نويسم... ميدونم تو ديگه جوابی برای من نداری... يا شايدم نمی تونی داشته باشی...چون هنوزم نفهميدی که چه کار کردی... نمی تونم... يعنی از دستم کاری بر نمياد... فقط می تونم دلم رو خوش کنم که...من نه کم آوردم...نه کم گذاشتم...

راستی چرا موقع رفتن خداحافظی نکردی...جوابی نمی خوام...نمی تونم که بخوام... چون می دونم حرفی نميزنی و خب ديگه کاری از دستم بر نمياد... اگر هم بياد خودم ديگه نمی خوام... تا اونجايی که می تونستم همراهت بودم و حالا تموم!!!

الان فقط اين جمله معروف نميذاره آروم بشينم...

برای با هم بودنمان

با هم ماندنمان

چيزی لازم است

به سادگی

به سادگی همدليمون...دروغ ساده ای بود اين هــــــــــــــــــــــمدلی...حتی کلمه اش هم ديگه برام آشنا نيست... نمی شناسمش.. با خودم می گم اسمش چيه... چه شکليه....چه کار می کنه... کجاست... کی مياد... هيچ جسم و روحی رو نمی بينم...نه می خندی... نه محبت می کنی... نه حس می کنی... نه غذا می خوری... نه لمس می کنی... حتی کار هم نمی کنی... هيچ کاری... عين آدم مرده... آره راستی تو مردی... زودتر از اون وقتی که خودت معين کردی...

می دونی داره بارون مياد... يادت چقدر زير بارون خيس می شديم... يادت نمياد...؟ دلم می خواست گريه کنم... دلم خيلی گرفته بود... اما مدت هاست که نمی تونم... نه بغضی و نه هق هقی... برای تو که فرقی نمی کنه اگه چشمای من عين صحرا خشک شده باشه... می خوام برم بيرون قدم بزنم... ديگه نمی خوام به تو فکر کنم... تو همينو می خواستی مگه نه ! ترجيح می دم بارون رو دوست داشته باشم... فقط بارون رو ...

اما قبل از اينکه برم... دستتو بيار جلو چشاتو ببند...حق نداری نوشته تو دستتو بخونی... تا وقتی که بارون تموم شه...!

 

 

همیشه سبز می خشکد....همیشه ساده می بازد...همیشه لشگر اندوه به قلب ساده می تازد... من آن سبزم که رستن را تو آخر بردی از یادم...چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم... به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود... دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود...درونم ملتهب از عشق ...برونم چهره ای دم سرد...ولی از عشق باختن را غرور من مرمت کرد... به غیر از دوستت دارم به لب حرفی نشد جاری... ولی غافل که توخنجر درون آستین داری... طلوع اولین دیدار... غروب شام آخر بود... سرانجام تو و عشقت حدیث پشت و خنجر بود....

 

   ~~~> از رامتين عزيز به خاطر اينکه اجازه داد تا صدای قشنگشو بذارم رو وبم يه عالمه ممنونم <~~~


کلمات کلیدی:
شاعر...فرشته....بهشت
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٤  

شاعر و فرشته با هم دوست شدند...فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته...شاعر پر فرشته رو لای دفتر شعرش گذاشت و شعراش بوی آسمون گرفت و فرشته ....شعر شاعرو زمزمه کرد و دهنش مزه عشق گرفت...

خدا گفت : ديگه تموم شد...ديگه زندگی برای هر دوتاتون سخت می شه... چرا که شاعری که بوی آسمون رو بشنوه... زمين براش کوچيکه و فرشته ای که مزه عشق رو بچشه...آسمون براش تنگ...

فرشته دست شاعرو گرفت تا راههای آسمونو نشونش بده و شاعر بال فرشته رو گرفت تا کوچه های زمين رو به اون معرفی کنه...شب که هر دو به خونه برگشتند....روی بال های فرشته خاک بود و روی شونه های شاعر چند تا پر....

فرشته پيش شاعر اومد و گفت : می خوام عاشق بشم...

شاعر گفت : نه!!! تو فرشته ای و عشق کار تو نيست!

فرشته اصرار کرد و اصرار کرد...

شاعر گفت : اما قبل از عاشقی بايد عصيان کنی و اگه همچين کاری کنی از بهشت بيرونت می کنن...آدم و سرنوشت تلخشو فراموش کردی...؟ اما فرشته بازم پافشاری کرد...اونقدر که شاعر به ناچار نشونی درخت ممنوعه رو به اون داد...

فرشته رفت و از ميوه اون درخت خورد...اما پرهاش ريخت و پشيمون شد... اون وقت پيش خدا رفت و گفت : خدايا منو ببخش...من به خودم ظلم کردم... عصيان کردم و عاشق شدم... حالا منو از بهشتت بيرون می کنی؟؟؟

خدا گفت : پس تو هم اين قصه رو وارونه فهميدی!!! پس تو هم نمی دونی تنها اونی که عصيان می کنه و عاشق می شه می تونه به بهشت من وارد بشه!!! و اون وقت خدا نهمين در بهشت رو باز کرد...فرشته وارد شد و شاعرو ديد که اونجا نشسته...در سوگ هشت بهشت و عشق از دست رفته...

فرشته حقيقت ماجرا رو براش تعريف کرد...اما اون باور نکرد...

(( آدما هيچ کدومشون اين قصه رو باور نمی کنن...تنها اون فرشته است که می دونی بهشت واقعی کجاست!))

       


کلمات کلیدی:
!!! اعتراف
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤  

همه بغضم رو جمع کردم و يه گوشه دلم قايم کردم... گفتم اگه ببينی چقدر داغونم ناراحت می شی... حواسم نبود تــــو شايد از آدمی که يه قطره اشک گوشه چشمش نمی شينه خوشت نياد... اما تــــو که شاهد اشکای من بودی... اونقدر گريه کردم تا شايد سيل اشکام غصه هامو ببره...اما...

تموم بيست و چهار ساعت فرصتمو با خودم کلنجار رفتم که خودم باشم... گفتم تــــو به همون من بی شيله پيله عادت داری... ولی نگفتم شايد اين طوری برات تکراری بشم... يواشکی چشم هامو بستم و دلم رو آروم کردم... گفتم درست ميشه... درست می شی... اما فکر نکردم شايد دارم خودمو گول می زنم!!!

همين طوری روز به روز و ساعت به ساعت گذروندم و حالا تازه شک کردم...به خودم... به خودت... به حالا که وقتی سرمو می اندازم پايين و نمی بينم که چقدر عوض شدی... تــــو به روی خودت هم نمياری که من خودمم!!!

من هنوز مثل قبل ام... اين تــــويی که عجيب شدی... غريب شدی... غريبه شدي... تــــويی که ديگه چشمت به چشمم می افته... سرد و بی احساس روتو بر می گردونی و هيچی!!!

تــــو اصلا منو می بينی؟! پرپر زدنمو می بينی؟! يا شايد من تــــو رو اشتباه گرفتم؟... نکنه از همون اول.......!!!

خيلی خب... باشه... برو... اصلا همونی که تــــو می گی... فقط يه لحظه برگرد و سوال منو جواب بده :     (( يهو چی شد که اين طوری شدی؟ ))

           

 


کلمات کلیدی:
هنوزم دوسم داری!!!
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤  

سلام به نازنينی که ديروز عاشقيمون ( ؟ ) منو بيشتر از غرورش دوست داشت....اما امروز عاشقی ( ؟ ) که بالا رفتن از صخره ها کمی دشوارتره غرورش رو بيشتر از من دوست داره!!!

هراسی نيست(( ما دل و ديده سپرديم به طوفان بلا ))

نمی دونم چرا امروز قصه هايی که تلخه ولی حقيقته و در اون از امروز اومده عاشقی و فردای نيومده فارغيه...باورم شده...نميدونم چرا کسی که چند روز طولانی بهار به يه لحن آروم نقره ای خواست چيزی برام بنويس اسمشو تو عالم بيگانگی جا گذاشت و نمی دونم چرا تو اون روزای بهاری و نرم و آروم زودتر از رسم هميشه از من رنجيد و تمام حرفاش رو پشت  (( تو رو خدا نرنج )) پنهون کرد و بی پرده گفت...اونی که نبايد می گفت.

نمی دونم چرا کسی که با احساسش دست نخورده ترين شيشه های دور دست روياهای دلمو لرزوند من رو به جرم برتری احساس بر عقل متهم می کنه و نمی دونم چرا کسی که حسادت رو برای رسيدن قشنگ ترين بهونه می دونست حالا عاقلانه از حسادت ناشی از عشق من ايراد می گيره و نمی دونم چرا همه چيز اولش خوبه!!!

بهار اولش خوبه... بارون اولش خوبه... عشق اولش خوبه و زندگی هم اولش... چون که هيچی رو نه می دونی...نه می فهمی و اگر بدونی چقدر دونستنش بده...هيچ وقت دلت نمی خواد که بزرگ بشی  تا بدونی و بفهمی...

من دوست ندارم به قدر پلک به هم زدن يه گل سرخ نيمه باز برنجی و دوست ندارم با اين چند سطر پاسخ آشفته...دست روی نقطه امتداد عشق بذارم و با دست آويز مشتی خاطره که نميدونم يادت هست يا نه اجازه يه هفته تحمل بگيرم... اما تمام آرزوی بودنت...موندنت...خوندنت...به خاطر تولدی بود که نه روز تولد منه...نه روز شکفتن تو... شايد روز آغاز هر دو تامون باشه...

منم دوست دارم درست بر عکس ديروز عاشقيمون ( ؟ ) خيلی بيشتر از تو... کاريشم نميشه کرد... اين احساسه که هنوز با وجود تمام رنجش ها و سرزنش ها در قلبم حکم فرماست و فرمان روايی می کنه و من فکر می کنم هميشه حرف....حرفه اونه...

من دری که با کليد اون تو رو شناختم هرگز نمی بندم...حتی اگه تمام عاقل های دنيا منو به جرم روندن عقل از پنجره تفکر پشت ميز محاکمه ببرند ...به جرات می گم خيلی پر رنگ تر از دوست داشتن تو...دوستت دارم...اما اين بار نه مثل مجنون...نه مثل ليلی و نه مثل تمام اون هايی که با جهت يابی علت اسطوره شدند...تنها مثل خودم...مثل ســـــــارا...تا هر وقت که بخوای دوستت دارم...

من همون سارای روزای اولم....با اين تفاوت که بيشتر دوستت دارم...تا اينکه خودت نخوای...اون وقت هم توی دلم دوستت دارم بدون اينکه بدونی...

مراقب چيزايی که شکستن و کاريشون نميشه کرد و مراقب اونهايی که هنوز هم ميشه مانع شکستنشون شد...بـــــــــاش!!!

بازم برات می نويسم...اما اين بار ديگه کافيه!

                    


کلمات کلیدی: