سوال
ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۳  

ســـلام

آين دفعه متنی رو برای وبلاگم آماده نکردم...اما يه سوالی چند وقــتيه که فکرم رو مشــغول کرده...خيلی دوســت دارم نظر شــما ها رو در اين مورد بدونم...سوال ایـــنه :

شما ترجــيح ميديد که تو ذهــن ديگران بيشتر از اونی که هستيد جــلوه کــنيد ...يا کــمتر از اون چيزی که واقعا هستيد؟؟؟

اين توضيح رو هم بدم که جواب اين سوال حد وسط نداره...يعنی اينکه شما دو تا انتـخاب داريد...پس اين جواب رو به من نديد که دوســت داريد اون چيـزی که واقعا هستيد جلوه کنيد...پس بگــيد بيشتـــر يا کمتـــر...

منتـــــظر جـــــواب هاتون هـستم

     


کلمات کلیدی:
بين خواب و بيداری
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۳  

بين خواب و بيداری...مثل يه مرده بی حرکت...

خميازه می کشم...انگار کش ميام...انگشت پام می خوره به ديوار...ولی نه! انگار ديوارها ميان به طرف من...۱...۲...۳.. اين گوسفندای خيالی لعنتی هم که تمومی ندارن!!!

همون جور که دارم به زور چشمامو به هم فشار می دم...پيش خودم می گم...يعنی ميشه وقتی چشمام رو باز کردم از پنجره بپری تو...توی دستت شيشه تيز و توی دست ديگت يه سپر نقره ای...۴...۵...۶...

بی خيال گوسفندا...ميام کنار پنجره...خنده های ماه تکراری بود...بود که بود...! می گم مگه خنده داره؟؟؟ می گه احمق!!! اونی که خوابيده بود و يه نفر با شيشه و سپر مياد بالا سرش زيبای خفته بود!

آره...!

راست می گفت...بی خيال رويا می شم...يه خورده رقص برگ ها رو تماشا می کنم و دوباره ميام سر جام...

دراز می کشم...گوسفندای بعدی...

...۷...۸...۹...

 

 

 


کلمات کلیدی:
قهرم
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۳  

من قهرم...اصلا حصار کشيدم دور تاما خيالام...دور تمام خنديدن هام...دور تاما عاشقی هام...قهر قهرم

کلافه ام...مدام توی خودم وول ميزنم...به زمين و زمان بد و بيراه ميگم...افتادم تو دام ((تکرار))...در حال غرق شدنی مضحکم...صبح ها با فکر هزار بدبختی از خواب بيدار ميشم...شب ها به ياد هزار بدبختی روزانه ميميرم...

انگار خاصيت زمونه اينه...بی حوصله ام و وقت خنديدن هم ندارم...تو که اون بالا نشستی...خواهش می کنم توی ذوقم نزنی

من خسته ام و هيچ صدايی از تو بلند نميشه...بلند نميشه ديگه...ديگه خواب نميبينم...آخه اين چه جورشه...؟ وقتی ام که ميگردم دنبالت...پيدات نميکنم...آخ چقدر سرم درد ميکنه...چشمام می سوزه...اما تو دلت به حال من نميسوزه...شايد...نميدونم...انگار حوصله غر زدن هم ندارم....

چه مرگم شده...؟ همه اين بيچارگی ها...همه اينا را به اسم ((دلتنگی)) بذارم...؟وای هوا سرده... سوز مياد...

ببينم اين روزا فاصله زمين و آسمون زياد تر شده...؟ يا قد من آب رفته...؟ نمی بينمت...يعنی قايم شدی پشت ديوار ثانيه ها که من نمی بينمت...

لابد داری بهم می خندی...حتما به خودت می گی: اين ديگه چی ميگه ميون اين همه آدم...

من قهر کردم...دارم با خودم هم لجبازی می کنم....اه... چی ميگم...

اين روزا راه می رم...می شينم...می خونم....می خوابم...اما نمی خندم...لبخندم رو هم با خودت بردی...؟ صدای خنده هام رو....

خواب هام از من گرفتی...؟ و حوصله ام رو...ايجا هوا سرده...زمستونه و من خستگيم زياده و دلتنگيم بی شمار...

زمستون از پس ثانيه ها ميگذره و صدايی تو آسمون ها نيست...هست...؟ گوش های من نميشنوه...؟ گوش هام رو هم پر کردی از تمام نميدونم ها...؟ و چشمام رو...؟ چی ميگم...؟ بچه شدم...لجبازی می کنم...

من قهر قهرم...شايد ديوونگی اومده سراغم...لطفا من رو بدون شعر نذار...و حوصله ام رو...شب و شعر رو به من برگردون...خواهش می کنم...حوصله ام رو با شعرام ...همشون رو برگردون...

اينجا هوا سرده...سردمه...گفته بودم که سرما هميشه ((دلتنگی)) مياره...من هنوز قهرم...ولی خواهش ميکنم فقط کمی حوصله ام رو...

بقيه اش رو ديگه نمی نويسم...خودت بهتر می دونی...خيال شما هم راحت...

ببخشيد يه کمی طولانی شد...  


کلمات کلیدی: